فروردین: شما نمیتوانید بیشتر از این صبر کنید، برای اینکه اعتقاد دارید که به
اندازه کافی صبر کردهاید! باوجود اینکه شاید آمادگی دست به کار شدن را نداشته
باشید، ولی پیش از این از نظر ذهنی آمادگی دارید که شروع کرده و بازی را آغاز کنید.
شما باید از تفاوتهای موقعیت اخیر خود و اهداف آیندهتان آگاه باشید، اما سعی
نکنید در مورد هردوی آنها با هم تصمیم گیری کنید.
|
یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزیزم چند
روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده . هرچی SMS هم براش میزنم
باز جواب نمیده .
online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش
ببر . ببین حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم .
قراره با
پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی .
مادرش گفت
: یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی
گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه . باشه میرم .
فقط خواستین برین بهشت کفش پاشنه
بلند نپوشین .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بیان.
می
خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر
لوس دکتر خوشم نمیاد .
یا رابین هود یا هیچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل
قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه .
بین راه حنا
دختری در مزرعه رو میبینه .
شنل قرمزی: حنا کجا میری ؟؟؟
حنا : وقت آرایشگاه
دارم . امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها
میپری دیگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در
آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست ؟؟؟
حنا :
آره با لوک خوشانس میان .
شنل قرمزی: برو دختره
...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکیک
غیر قابل پخش بود )
شنل قرمزی یه تک آف میکنه و به راهش ادامه میده .
پشت
چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشینا جلوش نگه میداشتن اما به توافق نمی
رسیدن و می رفتن .
میره جلو سوارش میکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی
بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتیکه
...... راه افتادیم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور
عسل بود .
نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرین رفت
گرفتش .
این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون .
زندگی هم که خرج داره . نمیشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین
هود نیست ؟؟؟؟ کیف اون زن رو قاپید .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند
ساله زده تو کاره کیف قاپی .
جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند
میکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت
هستن . سر چها راه دارن شیشه ماشین پاک
می کنن .
دخترک کبریت فروش هم چهار
راه پائینی داره آدامس میفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز
افتادن ؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتیول شد .
بچه مایه
دار شدی . بقیه همه بد بخت شدن .
بچه های این دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چیه
.
شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها دیگه با حنا و نل و یوگی و خانواده دکتر
ارنست حال نمیکنن
در روز اول سال
تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه،
مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین
آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر
کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم
تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.
همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید.
او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و
سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
معلّم کلاس اول تدى در
پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى
خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در
پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند
ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى
است. معلّم کلاس سوم او در
پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را
براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى
او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در
پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی
دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد. برای مطالعه کامل به
ادامه مطلب مراجعه کنید . . . خانم تامپسون با مطالعه
پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش
کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او
آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود،
بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم
تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که
چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این
امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و
شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن
عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر
کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون،
شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از
خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به
بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش
“زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می
کرد. پس از مدتى، ذهن تدى
دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می
داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به
دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش
آموزش شده بود. یکسال بعد، خانم تامپسون
یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در
عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت
دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد
سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام
عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم
تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى
داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ
التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش
بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و
باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم
گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین
و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى
طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده
است. بهار آن سال نامه دیگرى
رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج
کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده
بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر
داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید
چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر
آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش
زد. تدى وقتى در کلیسا خانم
تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم
تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من
احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من
نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در
چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى
که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد
نبودم چگونه تدریس کنم. بد نیست بدانید که تدى
استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده
پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است همین امروز گرمابخش قلب
یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید و مطمئن باشید که محبت
شما به خودتان باز خواهد گشت
امسال
که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده
تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و
بتواند کمکش کند.
|
از لامپ های شکسته کم مصرف
فاصله بگیرید
![]() طبق هشدار وزارت بهداشت بریتانیا، در صورت شکسته شدن لامپ های کم مصرف بلافاصله اتاق را حداقل برای مدت 15 دقیقه ترک کنید. لامپ های کم مصرف محتوی مقداری جیوه هستند که شدیدا سمی و خطرناک است و در صورت تنفس کردن آن میتواند موجب بروز میگرن، اختلال حواس، عدم تعادل و عوارض دیگر شود و در کسانی که آلرژی دارند میتواند موجب التهاب شدید پوستی شود همچنین برای جمع کردن شکسته ها نباید از جاروی برقی استفاده کرد، زیرا آلودگی را در خود نگاه داشته و در استفاده های بعدی به جاهای دیگر نیز منتقل میکند. بهتر است خرده ریزه های این نوع لامپ را با جاروی معمولی درون پاکتی ریخته و درش را بسته و هرچه زود تر از خانه رج کرد. |